روزی که واقعا معلم شدم
روزی که واقعاً معلم شدم
درباره معلم زیادشنیده ایم، خوانده ایم ودیده ایم. بهانه نوشتن اینجا به مناسبت روزمعلم نیست؛ تا 12 اردیبهشت سالروزشهادت استادشهید مرتضی مطهری چندصباحی مانده است. در آن روز است که یادمان می افتد که باید سفارش لوح تقدیر بدهیم و وب گردی کنیم تا متنی ادبی ودرخور شان و مقام معلم پیداکنیم و بدهیم آن را چاپ کنند و درصورت تامین بودجه جشنی بگیریم و کارت دعوت بدهیم و معلم نمونه ( البته شاخص انتخاب درهرجا متفاوت است؛ مثلاً درجایی که من هستم معلم نمونه را افراد بیرونی انتخاب می کنند) ودر نهایت درگزارش عملکرد خود بیاوریم. درظاهر همه چیز خوب است بجز آنچه که باید خوب باشد. و آن چیز خوب، یادگیری است که در اذهان اتفاق می افتد.به قول یکی ازاستادان دوره کارشناسی " شما می توانید یک اسب را به زور برلب رودخانه بیاورید ولی نمی توانید به زور مجبورش کنید آب بخورد" در اینجا نمی خواهم درباره یادگیری بنویسم . حرف ازیادگیری که می آید به فکر یادگیرنده که درینجا دانش آموز است می افتیم و البته این شاید تلقی پداگوژی گونه از آموزش است. یکی از دوستان ایمیلی برایم فرستاد که سروده ای از سهراب سپهری است که به مفهوم یادگیری می پردازد. یادگیری که در آن یادگیرنده خود معلم است.
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
سومی می لرزید…
آنطرف، نیمکتش را می گشت
بازکن دستت را…
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
صبح فردا دیدم
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
متورم شده است
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک…
منِ شرمنده معلم بودم
من چه کوچک بودم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
عصبانی باشم
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…